تبلیغات
عطر ظهور - عصر جمعه

عطر ظهور

اللهم عجل لولیک الفرج

عصر جمعه
مصطفی در یکی از سخنرانی های خود برای بچه های لشکر می گوید:به سختی مجروح شدم.مرا به یکی از

بیمارستان های تهران منتقل کردند.بعد از یک هفته حال من به بهبودی رفت.می خواستم به منطقه بر گردم اما

پزشکان اجازه نمی دادند.بالاخره رضایت مسئولان را گرفتم که بر گردم.روز جمعه بود که آماده شدم.اما برای

برگشتن هیچ پولی نداشتم.با خودم گفتم از کسی قرض می گیرم اما کسی مرا نمی شناخت.خانواده هم خبری

نداشتند.نمی خواستم نگران شوند.





عصر جمعه شد.تنها راه چاره را پیدا کردم.در تهران و درآن عصر جمعه هیچ آشنایی نداشتم الا یک نفر!

رو به قبله نشستم و شروع کردم:الهی عظم البلا..و گفتم:آقا همه چیز من دست شماست

دعا که تمام شد از بیرون صدای صلوات آمد.جمعیتی وارد بیمارستان شدند.برای دیدار با مجروحان آمده بودند.

درب اتاق باز بود و به جمعیت نگاه می کردم یک دفعه یک روحانی جوان با عمامه مشکی از جمع مردم خارج شد

و به سمت من آمد.سلام کرد و یک مفاتیح کوچک به دست من داد و گفت این شما را تا جبهه می رساند!بعد

هم برگشت و به سمت جمعیت رفت.مفاتیح را باز کردم،چند اسکناس تا نخورده در آن بود.بلند شدم و در بین

جمعیت سرک کشیدم ولی هرچه گشتم آن روحانی در بین مردم نبود.ساک لباس ها را برداشتم و راه افتادم.به

ترمینال رفتم و برای اهواز بلیط گرفتم و در بین راه شام خوردم و وقتی به اهواز رسیدم از آنجا به دارخوئین رفتم و

وقتی کرایه را دادم پول تمام شد.

آقا مصطفی در این ماجرا برای بچه ها تعریف می کند:شما در گرفتاری ها توسل داشته باشید به خود آقا،همه

گره ها به دست ایشان باز می شود.

خود امام عصر(عج)فرمودند:ما شما را رها نکردیم و خاط شما را از یادنمی بریم که اگر این چنین بود،بلا ها بر

شما هجوم آورده و دشمنان شما را پایمال می کردند(کلام الامام مهدی،ص143)




[ شنبه 13 اردیبهشت 1393 ] [ 09:52 ب.ظ ] [ سعید آصفی ] [ منتظر() ]

نمایش نظرات 1 تا 30
صالحون ، پاتوق عمارها ، اخبار